تبليغاتX
فریاد خاموش
فریاد ها را همه میشنوند،شنیدن صدای سکوت هنر است . . .
مهم..؟! چه چیزی مهمه..؟!

واقعا چه چیزی؟!!

اینکه زیر پا بذاریم حرمت ها رو؟

آیا این واقعا مهمه؟!

اینکه پوششی بسازیم از توانایی هایی که نداریم؟!

اینکه تمام عمرمون ، زندگیمونو دروغ بگیم؟!!!

برای چی آخه...؟! به چی برسیم؟!!

به یک هدف بیهوده و گذرا؟

از مردم پله میسازیم تا راحت بتونیم بریم بالا ، برسیم به اوج!:|

اون هم چه اوجی!!! آخر تباهی و سیاهی..

واقعا چرا...؟!

خنده داره نه؟ آره باید هم بخندیم به کارای کثیفمون... ذات زشتمون...

خدا رو شکر میکنم که خیلی از توانایی هایی که داشتم رو از من گرفت ؛ شاید اون موقع ها ناراحت بودم ولی الان خوشحالم که که خیلی مسائل رو کمتر میبینمو آروم ترم.

راسته که هر کار خدا یه حکمتی داره...


پی نوشت یکم: صبا عصبانیست و دلش حسابی پره از دست آدمای پیرامونش.. این پست شاید بی ربط به نظر برسه ولی مهم اینه که صبا درکش میکنه:)

پی نوشت دوم: دارم برمیگردم به وبلاگم.شاید باز هم دیر به دیر آپدیتش کنم ولی میخوام این بار علاوه بر متن ها ، صبانوشته هام (دلنوشته) رو هم بنویسم:)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 6:48  توسط InaS"صبا"  | 

همه دنیا بخواد و تو بگی نه

 

نخواد و تو بگی آره… تمومه

 

همین که اول و آخر تو هستی

 

به محتاج تو محتاجی حرومه

 

تو همیشه هستی اما این منم که از تو دورم

 

من که بی خورشید چشمات مثل ماهِ سوت و کورم

 

نمیخوام وقتی تو هستی آدمه آدمکا شم

 

چرا عادتم تو باشی؟ میخوام عاشق ِ تو باشم

 

تازه فهمیدم به جز تو حرفِ هیشکی خوندنی نیست

 

آدما میان و میرن هیشکی جز تو موندنی نیست

 

منو از خودم رها کن تا دوباره جون بگیرم

 

خستم از این عقل خسته

 

من میخوام جنون بگیرم

 

همه دنیا بخواد و تو بگی نه

 

نخواد و تو بگی آره… تمومه

 

همین که اول و آخر تو هستی

 

به محتاج تو محتاجی حرومه


 

"افشین یدالهی"


+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 17:42  توسط InaS"صبا"  | 



اگر به نظرتان طولانی می رسد سر فرصت بخوانید ... که نخواندن چنین یادگارهایی از وجود آدم ها خود نقصانی بر وجود حال ماست
.


چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست. او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونااونیل ازدواج کرد و از او صاحب 7 یا 8 بچه شد ولی فقط یکی از این بچه ها که جرالدین نام دارد استعدادبازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند.

چند سال پیش وقتی جرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شور انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند.

نامه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 13:45  توسط InaS"صبا"  | 






من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان‌صفت باشم
من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم،
من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،
چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است
و تو هم به یاد داشته باش:
من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى،من را خودم از خودم ساخته‌ام،
تو را دیگرى باید برایت بسازد و
تو هم به یاد داشته باش
منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است،
تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند
لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان
و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى
و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه
ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى
می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم،و من هم.
می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم،
چرا که ما هر دو انسانیم.
این جهان مملو از انسان‌هاست،
پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.
تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حكمی صادر كنی و من هم،
قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.
دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند،
حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند،
دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم،
چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى و نه دشمنى و نه حتا رقیبى،
من قابل ستایشم، و تو هم.
یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد
به خاطر بیاورى که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى
همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،
اما همگى جایزالخطا.
نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى،
و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است…
از زندگی هرآنچه لیاقتش را داریم به ما میرسد نه آنچه آرزویش را داریم


+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 15:22  توسط InaS"صبا"  | 


دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جونور کامل کیه؟
واسطه نیار، به عزتت خمارم
حوصله‌ی هیچ کسی رو ندارم
کفر نمی‌گم، سوال دارم
یک تریلی محال دارم
تازه داره حالیم می‌شه چی‌کاره‌ام
می‌چرخم و می‌چرخونم ٬ سیاره‌ام
تازه دیدم حرف حسابت منم
طلای نابت منم
تازه دیدم که دل دارم، بستمش
راه دیدم نرفته بود، رفتمش
جوونه‌ی نشکفته رو٬ رستمش
ویروس که بود حالیش نبود هستمش

جواب زنده بودنم مرگ نبود؛ جون شما بود؟
مردن من مردن یک برگ نبود؛ تو رو به خدا بود؟

اون همه افسانه و افسون ولش؟
این دل پر خون ولش؟
دلهره‌ی گم کردن گدار مارون ولش؟
تماشای پرنده‌ها بالای کارون ولش؟
خیابونا، سوت زدنا، شپ شپ بارون ولش؟

دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جونور کامل کیه؟
گفتی بیا زندگی خیلی زیباست؛ دویدم
چشم فرستادی برام تا ببینم؛ که دیدم

پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه؟
کنار این جوب روون معناش چیه؟
این همه راز، این همه رمز
این همه سر و اسرار معماست؟
آوردی حیرونم کنی که چی بشه؟ نه والله!
مات و پریشونم کنی که چی بشه؟ نه بالله!
پریشونت نبودم؟
من،
حیرونت نبودم؟

تازه داشتم می‌فهمیدم که فهم من چقدر کمه
اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه
گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه
انجیر می‌خواد دنیا بیاد، آهن و فسفرش کمه
***

چشمای من آهن انجیر شدن
حلقه‌ای از حلقه‌ی زنجیر شدن
عمو زنجیر باف زنجیرتو بنازم
چشم من و انجیرتو بنازم

دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جونور کامل کیه؟

حسین پناهی

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 17:20  توسط InaS"صبا"  | 


برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز          بر امید جام لعلت دردی آشامم هنوز 

روز اول رفت دینم در سر زلفین تو          تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم  هنوز 

ساقیا یک جرعه​ای زان آب آتشگون که من          در میان پختگان عشق او خامم هنوز 

از خطا گفتم شبی زلف تو را مشک ختن          می​زند هر لحظه تیغی مو بر اندامم هنوز

پرتو روی تو تا در خلوتم دید آفتاب          می​رود چون سایه هر دم بر در و بامم هنوز

نام من رفته​ست روزی بر لب جانان به سهو          اهل دل را بوی جان می​آی از نامم هنوز 

در ازل داده​ست ما را ساقی لعل لبت          جرعه جامی که من مدهوش آن جامم هنوز

 ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان          جان به غم​هایش سپردم نیست آرامم هنوز

 در قلم آورد حافظ قصه لعل لبش          آب حیوان می​رود هر دم ز اقلامم هنوز


حافظ

+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 15:33  توسط InaS"صبا"  | 

 

یک بار به مترسکی گفتم «لابد از ایستادین در این دشت خلوت خسته شده ای.» گفت «لذت ترساندن عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمیشوم.»

دمی اندیشیدم و گفتم «درست است، چون که من هم مزه ی این لذت را چشیده ام.»

گفت «فقط کسانی که تن شان از کاه پر شده باشد این لذت را می شناسند.»

آنگاه من از پیش او رفتم ، و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردن من.

یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد.

هنگامی که باز از کنار او میگذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیر کلاهش لانه می سازند.

جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 22:18  توسط InaS"صبا"  | 

 چشم یک روز گفت «من در آن سوی این دره ها کوهی را می بینیم که از مه پوشیده است. این زیبا نیست؟»

گوش لحظه ای خوب گوش داد٬ سپس گفت «پس کوه کجاست؟ من کوهی نمی شنوم.»

آنگاه دست در آمد و گفت «من بیهوده می کوشم آن کوه را لمس کنم٬ من کوهی نمی یابم.»

بینی گفت «کوهی در کار نیست. من او را نمی بویم.»

 آنگاه چشم به سوی دیگر چرخید٬ و همه درباره ی وهم شگفت چشم گرم گفت و گو شدند و گفتند «این چشم یک جای کارش خراب است.»

جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 13:52  توسط InaS"صبا"  |